شمس الدين رشديه

25

سوانح عمر ( فارسى )

ديگر سر از پا نميشناسد . جزو ملازمين همايونى شده ، در دل چه انديشه‌هاى درخشانى دارد ، خدا ميداند ! شاه از ايروان حركت كرده رشديه هم جزو ملتزمين ركابست . روزى يكساعت شاه ، رشديه را احضار و در اطراف مدرسه سئوالاتى مىكند . رشديه جوان بىتجربه ، غافل از فكر و نيت پادشاه ، منافع مدرسه را هرچه مفصلتر و بهتر شرح ميدهد . شاه زيرك هم بدقت تمام گوش ميداد . موكب شاهانه به نخجوان رسيد و پس از توقف لازم حركت كرد . رئيس چاپارخانه به رشديه گفت ، « كالسكه شما اسب ندارد ، فرستاديم از چپرخانه پائين يك كمند اسب بياورند ، ساعتى تحمل كنيد ميرسد . » رشديه هنوز در پوست نميگنجيد . ساعت اول گذشت ، ساعت دوم گذشت ، ساعت سوم و چهارم هم گذشت اسب نرسيد . رشديه دانست كه تيرش به سنگ خورده است . خواست به ايروان برگرديد . رئيس چاپارخانه گفت ، « تا اعليحضرت به تهران برسند شما اينجا مهمان منيد . » پدرم ميگفت : « اسما قوناق و رسما دوستاق شديم » . روزهاى چندى گذشت تا شاه به تهران رسيد . رشديه هم مرخص شده به ايروان برگشت . چه ايروانى ؟ مدرسه منحل ، اثاثيه توقيف ، در مدرسه به مهر كارگذار ايران مهروموم شده بود . ناچار رشديه ترك ايروان كرده به ايران مىآيد .